قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
196
تاريخ نگارستان ( فارسى )
نظم : شب سعادت ارباب دولتست مگر * كه روشنى سحر از مبادتش پيداست ز روز و شب بگذشتى اگر نه آن بودى * كه روز روشنش از پيش و تيره شب ز قفاست به نظر او درآمده بسوارى او ميل كرد بعد از طى اندك مسافتى سخن منجمانش بخاطر رسيده عود نمود كه بيكبار گرازى از نىزارى بيرون تاخته خود را بر شكم اسبش زد چنان كه وشمگير از خانهء زين بر روى زمين افتاده چندان خون از بينى و گوشش آمد كه آفتاب عمرش بسرحد زوال رسيد . [ 355 - برآمدن ستارهاى در عهد طاهر مصرى ] 355 من الغرائب در شهور سنهء 446 ست و اربعين و اربعمأة در عهد خليفه طاهر بن حكم شبى ستارهء نورانى ظاهر شد و مدتى پرتو آن تمامى شهر را روشن كرد و چون روز منور گرديد مصراع : ستارهء بدرخشيد و شمع مجلس شد . و اثرش آنكه هم در آن ايام مردم ببلاى قحط و غلا مبتلا گشتند بيت : قحط تا حدى كه خلق از فرط بىنانى چو شمع * چشم خود را سوختى بر آتش و بردى به كار هرروز قريب صد هزار نفس از فقدان نان جان ميدادند . [ 356 - درخشيدن ستارهاى در زمان مطيع عباسى ] 356 ايضا ابن جوزى گويد كه در زمان مطيع عباسى در يكى از ليالى شهر ذيحجه سنهء 359 تسع و خمسين و ثلثمأة ستارهء چنان بدرخشيد كه بيشايبهء اغراق همچو آفتاب تمامى روى زمين را روشن ساخت بعد از ان صوتى چون رعد شديد مسموع خلائق شد و در مصر و قلمرو مستنصر چنان زلزله شد كه مصداق ان زلزلة الساعة شيىء عظيم بوقوع پيوسته از غايت شدت آن ماهيان در قعر دريا نمودار و پيدا گشتند [ 357 - درگذشتن امير تاج علوى در حجاز . ] 357 من مآثر الكرم در عهد مستنصر در شهور سنهء 464 اربع و ستين و اربعمأة امير تاج المعالى كه بعز نسب و فرط حسب و وفور كرم و بذل دينار و درم از سادات بحكومت حرم و حجاز سرافراز بود رايت سعادت آيت بصوب آخرت برافراشت صاحب عمدة الطالب گويد كه او بمثابهء كرم و سخا داشت كه چون شنيد نزديكى از اعراب اسبى است كه شبديز خيال بگرد او نرسيده و مصور تصوير نظير او بر صفحهء ضمير نكشيده نظم : ز انديشهء دل سبكپوىتر * ز رأى خردمند رهجوىتر شتابنده از پيش و رهبر ز پس * جهنده رها كن گريزنده رس و صاحبش قسم ياد كرد كه نفروشم او را مگر به بيست سر اسب اعلى و بيست نفر غلام سر و بالا و بيست كنيز گلعذار و صد هزار درم و يكهزار دينار و او اجناس مذكوره را سرانجام نموده مصحوب يكى از ملازمان خود بقبيلهء آن بدوى ارسال داشت قضا را شخص مذكور از منزلى بمنزلى كوچ كرده از جهة قضاى بعضى حوايج خود در منزل مانده بود غلام مذكور بىآنكه او را شناسد مهمان او شد و چون گله و رمه و اسباب وى برفته بود به غير از اسب مذكور چيزى ديگر با او نمانده بود بالضروره مراعات جانب مهمان نموده اسب مذكور را ذبح كرده صباح غلام او را از مطلوب خود آگاه گردانيد اعرابى گفت آنشخص منم و اسبى كه مقصود تو